این بلایی ست که هر روز سر خودم می آورم:
در کابوسِ انتخاب راه پیش و پس از خواب پا می شوم، با دهانی خشک. می خزم به حمام و همینطور که فلاش بکهایِ رویایِ دیشب از جلویِ چشمم رد می شود، به سرم شامپو می مالم و دسته دسته مو از سرم کنده می شود. حوله ی سبز کلاه دارم را تنم می کنم و نیم نگاهی به ساعت می اندازم: به اندازه کافی دیر است، با همان حوله می نشینم جلویِ تلوبزیون و تکه ای روزنامه یا آگهی یا یادداشت که رویِ میز است را می خوانم... شاید هم چرتی دوباره می زنم... حوله مثل قنداق می ماند.
شیر می خورم، موهای فرفری و آشفته ی خیسم را با دست عقب می دهم. این ساده ترین راهی ست که چهره ام را به آدمی مقبول اندکی نزدیک می کند.
کوله به دوش منتظر می ایستم ماشینی چراغ بدهد و مرا به قعر ترافیک ببرد. تویِ ماشین چُرت می زنم. پانصدی هایِ پاره ام را در پاچه ی تاکسی چی فرو می کنم.
در آسانسور که باز می شود جوری به سمتِ میزم می پیچم که رئیس نبیند. مستقر که شدم، برایِ خودم چایی می ریزم، ایمیل چک می کنم و خبر می خوانم و به دولت فحش می دهم و بالاترین می خوانم و به دنیا فحش می دهم، به بشار اسد لعنت می فرستم. علاقه ای به فوتبال ندارم اما نتایج فوتبال را همکارم تویِ سرم داد می زند.
نهار می خوریم... مزخرف می گوییم، می خندیم. می نشینم و تا بعد از ساعتِ کاری که کارم را تحویل دهم. آوت لوک کار نمی کند، سرِ همکارمان داد می زنم.
تویِ راهِ برگشت به خانه فکر می کنم که جایِ یه چیزی خالی ست... اصلن جایی برایِ چیزی هست؟
مادرم در را باز می کند: چه خبر؟ - هیچی.. سلامتی!
با بهروز حرف می زنم، جوابی در نمی آید... یاد گرفته ام تنها چیزی که به آن واکنش می دهد اخبارِ موزیک است: دیدی چوردن رودس راجع به پورتنوی چی گفته؟ - آره بی شرفِ کون نشور!
بهروز سر مود می آید و شاید پلی استیشن بزنیم. بعد خوابم می گیرد و به رختخواب می روم و خوابم می پرد... یکی دو ساعت وول می خورم و فکر می کنم که باید بروم یا نه؟... اگر نروم تا ابد در آرزویِ فیلم و سینما می مانم، اگر بروم همه ی حواسم دنبالِ بهروز و مامان و این خانه ست...
فردا باید فیلم مستندم را بستزم... به فیلمبردار هم که زنگ نزدم... رویِ یه تکه کاغذ یادداشت می کنم و خوابم می برد.
در کابوسِ انتخاب راه پیش و پس از خواب پا می شوم، با دهانی خشک. می خزم به حمام و...