Monday, February 13, 2012

Wrong act 36: I feel a wind of change is coming again... not sure if it blows bad or worse

A strange and long weekend just passed me by and finally it ended with a bitter ending. Not bitter in a sence that something "HAPPENS"... It was one of those bitter events that you have no clue how to put it in words. 
Maybe that's what they call "Butterfly Effect": Somebody feels bad on the otherside of the world and suddenly that feeling hits you right here. I hope at least this leads to some sort of balance and helps us to survive.

Sunday, January 1, 2012

Wrong act 35: Special Wrong act by Dick Gregory


 Here is something I read recently from Dick Gregory..., I liked it so much and hope you like it too!
" Good evening ladies and gentlemen. I understand there are a good many Southerners in the room tonight. I know the South very well. I spent twenty years there one night.
Last time I was down South I walked into this restaurant and this white waitress came up to me and said, "We don't serve colored people here." I said, "That's all right. I don't eat colored people. Bring me a whole fried chicken."
Then these three white boys came up to me and said, 'Boy, we're giving you fair warning. Anything you do to that chicken, we're gonna do to you'. So I put down my knife and fork, I picked up that chicken and I kissed it. Then I said, 'Line up, boys!' "

Saturday, November 19, 2011

Wrong act number 34: A result of lack of condoms


Universe is really a dangerous place! and I don't mean the danger of earthquakes and meteors crashing the earth or aliens,... just take unwanted pregnancy for example! I mean I don't think my parents really wanted me to happen to be realistic! 
Imagine you're twenty something and there is a war going on in your country and on top of that  bunch of people from your side are after you and your girlfriend/wife/partner to kill you! who needs a kid in this situation?! seriously! You're in eighties and living in Iran (Which still talking about Condoms is a nasty thing!).
Above all there is a war going on and do you think there will be any factory making Condoms?!? Who buys condoms anyway at that time?! 
I mean there is a big chance that a guy born in 1984 in Iran from a 21 year old mum and a 24 years old dad (Who are on the run for their life!) is a simple mistake! A result of lack of condoms!

Friday, November 4, 2011

No wrong act ... it's just a song

That secret that you knew but don't know how to tell
It fucks with your honor and it teases your head
...
That secret that we know that we don't know how to tell
I'm in love with your honor, I'm in love with your cheeks

Wednesday, October 5, 2011

Wrong act Number 33: شعری عمودی از انسانی درازکش


و
این همیشه
برایِ من
سوال بوده است
که چرا
شعر را
عمودی می نویسند؟

و یا هرچه
عمودی بنویسند
و یا فعلش
باشد جا به جا
می شود شعر آیا؟

ما انسانها
وقتی می خوابیم
شعریم
و وقتی
راه می رویم
نوشته ایم؟

چیزهایِ زیادی ست که نمی دانم، ولی این را میدانم که

من هروقت
با تو باشم
شعرم
چه ایستاده
و چه درازکش.

این آخرش را هم نوشتم
که شعرم احساس
داشته باشد.
(و ای کاش برایِ "سکس" لغتی مقبول داشتیم در فارسی!)

Saturday, September 17, 2011

Wrong act Number 32: One Wrong act a day Keeps The Doctor Away


این بلایی ست که هر روز سر خودم می آورم:
در کابوسِ انتخاب راه پیش و پس از خواب پا می شوم، با دهانی خشک. می خزم به حمام و همینطور که فلاش بکهایِ رویایِ دیشب از جلویِ چشمم رد می شود، به سرم شامپو می مالم و دسته دسته مو از سرم کنده می شود. حوله ی سبز کلاه دارم را تنم می کنم و نیم نگاهی به ساعت می اندازم: به اندازه کافی دیر است، با همان حوله می نشینم جلویِ تلوبزیون و تکه ای روزنامه یا آگهی یا یادداشت که رویِ میز است را می خوانم... شاید هم چرتی دوباره می زنم... حوله مثل قنداق می ماند.
شیر می خورم، موهای فرفری و آشفته ی خیسم را با دست عقب می دهم. این ساده ترین راهی ست که چهره ام را به آدمی مقبول اندکی نزدیک می کند.
کوله به دوش منتظر می ایستم ماشینی چراغ  بدهد و مرا به قعر ترافیک ببرد. تویِ ماشین چُرت می زنم. پانصدی هایِ پاره ام را در پاچه ی تاکسی چی فرو می کنم. 
در آسانسور که باز می شود جوری به سمتِ میزم می پیچم که رئیس نبیند. مستقر که شدم، برایِ خودم چایی می ریزم، ایمیل چک می کنم و خبر می خوانم و به دولت فحش می دهم و بالاترین می خوانم و به دنیا فحش می دهم، به بشار اسد لعنت می فرستم. علاقه ای به فوتبال ندارم اما نتایج فوتبال را همکارم تویِ سرم داد می زند.
نهار می خوریم... مزخرف می گوییم، می خندیم. می نشینم و تا بعد از ساعتِ کاری که کارم را تحویل دهم. آوت لوک کار نمی کند، سرِ همکارمان داد می زنم.
تویِ راهِ برگشت به خانه فکر می کنم که جایِ یه چیزی خالی ست... اصلن جایی برایِ چیزی هست؟
مادرم در را باز می کند: چه خبر؟ - هیچی.. سلامتی!
با بهروز حرف می زنم، جوابی در نمی آید... یاد گرفته ام تنها چیزی که به آن واکنش می دهد اخبارِ موزیک است: دیدی چوردن رودس راجع به پورتنوی چی گفته؟ - آره بی شرفِ کون نشور!
بهروز سر مود می آید و شاید پلی استیشن بزنیم. بعد خوابم می گیرد و به رختخواب می روم و خوابم می پرد... یکی دو ساعت وول می خورم و فکر می کنم که باید بروم یا نه؟... اگر نروم تا ابد در آرزویِ فیلم و سینما می مانم، اگر بروم همه ی حواسم دنبالِ بهروز و مامان و این خانه ست...
فردا باید فیلم مستندم را بستزم... به فیلمبردار هم که زنگ نزدم... رویِ یه تکه کاغذ یادداشت می کنم و خوابم می برد.

در کابوسِ انتخاب راه پیش و پس از خواب پا می شوم، با دهانی خشک. می خزم به حمام و...

Saturday, June 25, 2011

Wrong act Number 31: Lets Drive by Sex Drive


طرف یک عالمه کتاب نوشته و به این نتیجه رسیده که دو تا غریضه در انسان وجود داره کلن. یکیشو اسمشو گذاشته : "غریضه عشق" و دیگری رو :"غریضه مرگ". اونوقت گفته که اولی سازنده است و دومی از بین برنده... در ادامه داستان اومده گفته وقتی که آدم با غریضه ی عشق سازگاری پیدا کنه باعث می شه که اون یکی غریضه یعنی غریضه مرگ آزادی عملِ کامل پیدا می کنه و کار رو می گیره دستش! دِ!!! این الان شد کار آخه؟
قضیه زمانی جالبتر می شه که آخرِ داستان آقا کلن به این نتیجه می رسه که از دو تا غریضه خبری نیست! بلکه همه چی زیرِ سرِ یه انرژیِ که از "لیبیدو" ریشه می گیره! این انرژی دو سو داره و به هر طرف که سُر بخوره ممکنِ مثل یکی از اون غریضه ها به نظر برسه!
(در ضمن لیبیدو همون Sex Drive  یا پیشرانه ی جنسی می باشد! )

خلاصه امروز: سکس درایو، سُر می خورَد! 
پندِ روز: یه عمر تحقیق کن و کتاب بنویس بعد بیا ببین یه سکس درایو دورت زده!